PostHeaderIcon سلام ،سلام

4-20-20084-19-20084-15-20084-1-2008 

… بعد از مدت ها بازم سلام

از این بابت که عید اومد و بهار اومد ولی هانا بانو دیر اومد باید پدر حامد رو ببخشید که باعث وبانی این تاخیر بوده. راستش تصادف پدر بزرگ حسابی حال همه رو گرفت. خدا رو شکر که به خیر گذشت و امیدواریم که به زودی خوب خوب بشه و هانا بانو رو دوباره بقل کنه.

عروسک کوچولو خیلی بزرگ شده و دیگه برای خودش خانمی شده و دیگه نمی شه گفت:”دخمل، پس کی قیافت دخترونه میشه.” حالا دیگه برای خودش زبون داره و حسابی حرف می زنه تا اونجا که با مامان پانی یک ربع تا نیم ساعت گل میگه و گل میشنوه: ” آآآآقوم، آآآآآوووو، آآآآآآ”

دوست داره زودتر بشینه سر میز غذا بخوره و برای همین ،موقع غذا خوردن مامان وبابا از توی نی نی لای لای دونه دونه لقمه ها رو با نگاهش می شمره و پدر حامد با لقمه تو گلو گیر کرده میگه :” دخمل یک کم صبر کن دندون در میاری و اون وقت سه تایی با هم سر میز می شینیم .”

این مدت هانا کلی کار جدید کرده. با دوستش آرینا کوچولو که قد خودشه برای بار اول رفت کالسکه سواری . این دو تا وقتی بار اول همدیگه رودیدند اول کلی تعجب کردند بعد کلی ابراز احساسات برای هم کردند که واقعا ً جالب بود. انگار برای بار اول فهمیده بودند به غیر از غولها توی این دنیا کوچولو ها هم هستند.رابطه پسر عموکوچولو یعنی سهند خان فسقلی هم با هانا بانو خیلی دیدنیه. با اینکه هنوز درست حرف نمی زنه ولی از روز اول اسم هانا رو یاد گرفت .  چون می فهمه که هانا از اون کوچیکتره سعی داره کارهای بزرگتر ها را نسبت به هانا انجام بده. یک دفعه یه چسب زخم آورده بود و اصرار داشت که  به هانا  بزنه. یک بار دیگه هم اصرار داشت توی یک تیکه اسباب بازی که مثل یک لیوان کوچولو بود به هانا آب بده.ولی از اینها گذشته  خیلی مواظب دختر عموش هست.

از تجربه های دیگه هانا بانو در این مدت واکسن بود که خیلی تجربه دردناکی بود. به قول عمو محسن فهمید از دل درد بد تر هم هست. دکتر سماعی که خدا خیرش بدهد سه تا آمپول گنده به هانا زد که نفهمیدیم چه طور از اون طرف پاهای کوچولوش در نیومد. تا فرداش پای  پدرحامد  هم درد می کرد. اول که دکترسوزن را فرو کرد چشای هانا از تعجب اینکه چه اتفاقی افتاده یه کمی بازمی شد و تازه وقتی مایع واکسن خالی می شد می فهمید چه بلایی داره سرش میاد و وای وای که چه گریه ای کرد. اون روزیعنی هفده فروردین که اولین روز کاری دکتربعد از تعطیلات عید بود، بچه های زیادی که زمان واکسن آنها در دوره عید بود آمده بودند  واز دست دکتر چند سوزنی نوش جان کردند . دیگر خودتان مطب دکتر را تجسم کنید!

عروسک کوچولو تازگی عروسک بازی هم یاد گرفته . سعی میکنه عروسکهای کوچکی که بالای سرش آویزند را بگیره. یه وقتایی هم یه چیزهای به عروسکها می گه که دهان باز ش نشون میده که میگه بیایید جلو تا بخورمتون! با اونهایی هم که آواز می خونند  همراهی میکنه . این هم اخبار آخرین هنر نمایی های دخمل ما.

 

Share

PostHeaderIcon این دخملک کوچولو مال ماست-2

3/14/2008 1:21:48 PM3/12/20083/10/2008 9:45:04 PM 

img_5405.JPGimg_5408_r1.JPGکارت خاله میترا

 

 

خیلی وقت پیش وقتی قول داده بودم که با این تیتردوباره بنویسم ! سه خط اول زیر  همون موقع نوشته شدن ولی تا امشب فرصت تکمیل کردن پیدا نشد. 

دیروز ظهر(یک ماه پیش) یک بسته با پست به دستمون رسید. همیشه وقتی  چیزی با پست به دستمون می رسه خیلی خوشحال می شیم . دلیلش اینه که پست همیشه چیزایی رو از راه دور میرسونه که از طرف قلبهایی که خیلی نزدیک هستند. آقای پستچی هم این دفعه از ابعاد بسته ای که آورده بود ذوق زده به نظر می رسید. می شد تو نگاهش فهمید که دوست داره بدونه توی بسته چیه. توی بسته یه جعبه کادو شده قشنگ بود پر از لباسهای خوشگل برای هانابانواز طرف زن دایی منیژه، دایی داریوش و اردوان و آریان عزیز.کنار جعبه هم یه کارت بود سهم مامان و بابای هانا بانوکه توش چیزهای قشنگ قشنگ نوشته بود. اما در مورد متن انگلیسی کارت ما نفهمیدیم که همه دنیا و گستره گیتی دلشون می خواد دختر دار شن  یا اینکه چششون دنبال دختر ماست! اگه این دومی باشه که بنده اعلام می کنم که دیگه به خریدتفنگ دولول فکر نمی کنم و دنبال یک مسلسل هستم ! تاسیس یک ارتش سری هم جزو برنامه هاست!

از ماجرای بسته پستی  زن دایی منیژه عزیز که بگذریم باید از کارتی که خاله میترا همراه کادوهای قشنگ هانا برای ما توسط SHAHLA EXPRESS POST فرستاده بود بگویم .

خاله میترای عزیز، ما طبق معمول تمام گفته ها و نصایح شما را آویزه گوش کردیم و برای همین هم شبها نمی خوابیم وروزها هم چاره ای نداریم جز خوشحالی! در یک ماه گذشته آرامش خیال که وجود نداشته هیچ ، چند باری مردیم و چاره ای نداشتیم که دوباره زنده شویم ! به پانی می گویم که پاک منو فراموش کردی ، می گه :” من خودمم فراموش کردم!” و البته قسمت آخر ماجرا اینکه واقعا امروز  وقتی سر به سرهانا  می گذاشتم  و اون پشت سر هم می خندید و دیگه می شد مطمئن بود که  خنده هاش غیر ارادی نیست ، واقعأ لذت بخش بود.

اینجا یک بار دیگه ازخاله میترا و عمو ناصر، زن دایی منیژه و دایی داریوش، کارولاین و دایی کوروش، امیر،علی،اردوان ، آریان، لیلا،سیروس، حسین، آریان، آناهید،احسان، خاله ژاله و همه عزیزانمون که از ما دور هستند و از اون دور همیشه ما را مورد لطف خودشون قرار میدهند تشکر می کنیم.

Share

PostHeaderIcon دخملک قشنگ ما امروز یک ماهه شد

هانا در یک ماهگیهانا د ریک ماهگی
 

یک ماه از روزی که هانا بانوی ما پیش ما اومده میگذره . یک ماه زمان زیادی نیست و البته برای یک آشنایی کامل هم کافی نیست. ولی هانا کوچولو توی این مدت کوتاه اونقدر آشنا به نظر می رسه که امروز صبح وقتی به یک ماهه شدنش فکر می کردم هیچ جوری باورم نشد. به نظرم رسید که همین دو روز پیش از بیمارستان آوردیمش خونه ولی انگار یه جوری سالهای ساله که می شناسیمش . انگار از اول با ما بوده ولی شاید یک جای دیگه . انگار که سفر بوده و بعد از سالها به استقبالش رفتیم . اینو توی رفتار همه اعضای فامیل می شه دید. مامان بزرگ ، بابا بزرگهای تازه هانا بانو رو قد بچه های خودشون که ما باشیم دوست دارن .( نگین بیشتر که حسودیمون میشه!) انگار نه انگار که ما این همه ساله که با هم هستیم و این خانم خانما فقط یک ماهه که از راه رسیده.

دیروز وقتی قطره مولتی ویتامین تو گلوی هانا پرید و نفسهای کوچولو شو سخت کرد، شهلا و بابا هدایت بودن که هانا روسراسیمه رسوندن بیمارستان و اونو دوباره پیش ما برگردوندن. حتی وقتی همه چیز آروم شده بود و هانا راحت تو بقل  پانی آروم گرفته بود ، نفسهای شهلا و بابا هدایت هنوز سخت بود. هر نفسشون نشون می داد که چقدر هانا ی تازه وارد براشون عزیز هست.

هانا ی عزیزهمه ما ، یک ماهگی مبارک!

همیشه شاد، سر خوش  و سلامت باشی.

Share

PostHeaderIcon این دخملک کوچولو مال ماست!

9.JPG8.JPG7.JPG6.JPG51.JPG

4.JPG31.JPG2.JPG1.JPG

 

این عکسهای هانا بانو در 10 روز اول تولدشه . دقیقا از روز دوم به بعد. اگه راست می گین خودتون حدس بزنین ترتیب  عکسها چه جوریه؟!

راستی این تیتر بالا تیتر پست دفعه بعد هم هست.

Share

PostHeaderIcon هانا بانو در سومین روز زندگی

هانا بانو در سومین روز زندگی

Share

PostHeaderIcon هانای تمام دوست داشتنی ما

هانا بانو در سومین روز زندگی

نمی دونم از کجا شروع کنم … نمی دونم از کجا شروع شد …

هانا کوچولوی قشنگ ما امروز 18 روزه شد. هیچ وقت چنین روزی را جدی نگرفتم و هنوز هم به یک رویا می ماند. خیلی ها پرسیدند:” چه حسی داری ؟ خوشحا لی ؟” گفتم :” یک حس عجیب؛  یک خوشحالی که جنس آن را نمی فهمم.” اسمش را گذاشته ام ” مزاحم دوست داشتنی ” . فسقلی هنوز قدرت ندارد گردنش را نگهدارد ، ولی برنامه خواب و خوراک برای هر سه نفرمان را تعیین می کند ! رسم طبیعت چه بازی هایی که ندارد!

ولی هر چه بگویم برایمان خیلی خیلی  دوست داشتنی است . نگاه هایش، دست و پا زدنهایش وعطر وجودش با هیچ چیز قابل قیاس نیست. 3-4 روز است موقعی که می خواهد بخوابد و خوب احساس رضایت و آرامش می کند یک لبخد کوتاه می زند . با اینکه می گویند این لبخند ها غیر ارادی است و لی ما کلی کیف می کنیم. هر روز چند تایی عکس از هانا بانو می گیرم که بیشتر آنها را وقتی مثل زیبای خفته خوابیده گرفته ام چرا که تنها موقع خواب می شود  بهترین عکسها را از صورت زیبایش که آرام و بی حرکت است گرفت. امروز به این نتیجه  رسیدم که قیافه های عجیبی که در شرایط مختلف به خودش می گیرد هم خیلی زیبا و دوست داشتنی است . شکلکهایش، خمیازه ها، اخم کردن ها ،نگاه های چپش ، چشمهایش که بعض وقتها تا به تا میشود و  گریه ها و زور زدنها و بوق زدنهایش هم دوست داشتنی است و برای همین تصمیم گرفتم که حتی به قیمت تار شدن هم از این لحظه ها عکس بگیرم.

خلاصه اینکه هر چه در وجود این هانای کوچک است برای ما خیلی دوست داشتنی و عزیز است.

Share

PostHeaderIcon Hello world!

سلام دنیا . من هانا صادق زاده نهم بهمن هزارو سیصدو هشتاد و شش ساعت هشت و نیم صبح اولین سلام رو به این دنیا کردم.

Share
May 2012
S S M T W T F
« Aug    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031